تبليغاتX
منو خواهریـــــــــــــــــــــــــــــم

منو خواهریـــــــــــــــــــــــــــــم

قابل داره یا نداره ؟؟!!!؟!!!

رفتم کارت شارژ بگیرم

از این دکه ها که روزنامه و اینا میفروشن

صاحبشم یه پسر جوون بود

رفتم پولمو بردم جلو گفتم یه شارژ ایرانسل بدین

یه چیزی گفت . من شنیدم که گفت نداریم

منم پولمو آوردم عقب

پسره با خنده گفت : گفتم قابل نداره ولی . . .  

منم خیلی خونسرد پولمو دادم بهشُ شارژمو گرفتم اصانم به روی مبارک نیاوردم

فک کن میری تو یه مغزه یه چیزی میخوای بگیری

فروشنده میگه قابل نداره توم خیلی خونسرد پولتو میذاری تو جیبت :دی

به قوله هانی با اینایی که تعارف الکی میکنن همین کارو باید کرد :ی

اضافه نوشت : دیگه نمیتونم تو بلاگ خودم هر آپی که دوی دارم بکنممممممممممممم :)) =))

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:21  توسط هدا  | 

.

ديگه آپ نميكنم اصا 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 23:43  توسط هدا  | 

واااي چن روز پيش تو ماشين نشسته بوديم و پيش ميرفتيم به سويه علم و كسبه دانش

خلاصه پشته چراغ قرمرز بوديم

منو هدا عقب نشسته بوديم

بعدا يه دونه زنبور اومدو رو شيشه نشست

منو هدا داشتيم تجزيه و تحليلو آزمايشو پژوهشو اينا انجام مي داديم كه اين زنبوره بيرونه يا تو ماشينه

كه خلاصه طيه تحقيقاته زيادو تلاشه بيوقفه و شب بيداريهايه زياد به اين نتيجه ي مهم رسيديم كه زنبوره بيرونه :دي

بعدا هدا خوشحال شده بود ذوق كرده بود

دستشو گذاشته بود رو شيشه دقيقا همونجا كه زنبوره نشسته بود

بعدا به زنبورخ زبون دارازي مي كرد كه نمي تونه نيشش بزنه :دي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 11:34  توسط هانی  | 

فيزيكسرااا

امروز با ساعته فيزيمك مشرف شديم فيزيك سرا

واااي آخره خنده بودددد

تو مينيبوس معلممون مرتب بچه ها رو مي پاييد داشت دنباله يه آدم پر سر زبون مي گشت

خلاصه يكيو انتخاب فرمود

حالا كلي جاهايه باحال داشتا ولي اين از همش باحال تر بود كه به شرحه مفصلش مي پر دازيم :

(اين خيلي مهم : اين دوستم حتي معلمارو هم از رو مي بره بس كه حاضر جوابه )

دوستم جلو رباط سخنگو: سلام

رباط : س...لام

دوستم : اسمت چيه ؟

رباط : ترب...چه

دوستم : خونت كجاس ؟

رباط : تو ...باغ...چه 

دوستم : ( يادم نيس چي پرسيد :دي)

رباط : به... توچ...ه

دوستم : تو چقد بي ادبي

رباط : تو .. بيش...تر

دوستم : ازدواج كردي ؟

رباط : ن .. خير

دوستم : چرا تاحالا ازدواج نكردي ؟

رباط : چون.. كسي ...كه ...لاي..قم ... باشه ... پيدا .. نكرد..م 

دوستم : قصده ازدواج داري ؟

رباط : ب..له

دوستم : با من ازدواج مي كني ؟

رباط : ن ..خير .... تو... خيلي....زش..تي

دوستم : بيشعور

رباط : خو..د..تي

مرده بوديم از خنده

وقتي اومديم مدرسه تا آخره زنگ اين تو شك بود . به رباطه فوش مي داد

بس كه سريع جواب مي داد اي بيچاره حول كرده بود

بقيه ي جاهاشم باحال بود : آينه هاي مقعر كه صدارو بازتاب ميكردن . شكسته نور و انواعه پديده هايه مربوط به نور . رباطه نوازنده ي پيانو . ان»ي لازم برا روشن كردن لامپايه كم مصرفو پر مصرف كه واقعا تفاوتش خيلي زياد بوددددد . خطاهايه ديد بخاطره فلش (اگه اشتبا نكنم) و اتاقه پارتيش كه آخره حال بودددد ديگه

بس كه اونجا خنديديم دل درد شديم

همش ديدني بود هيچيش توصيفي نيس

مخصوصا اون تيكه هاش كه اين خانومه فلشو مي زد (رقصه نوره بينهايت شديد كه همه سردرد شده بوديم ) بعد به بچه ها ميگف تا ميتونيد حركتايه سريعو موزون انجام بديد

ديگه كلي خنديدم

رعدو برقش خيلي باااااااااحال بودددددد

آها از همه مهمتر تخته ميخش بودددد

من رفتم رو ميخا خوابيدمممممم

اين مرشدايه هندي چي فك كردن ميرن رو ميخ مي خوابن ؟؟

منم اين كارو كردم

روشونو كم كردم

دلشون بسووووزه ه ه ه ه :پي



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 22:52  توسط هانی  | 

رمان خوندنه ما . . .

ديروز تو مدرسه بيكار ميچرخيديم كه يهو زهرا اومد با يه رمان خيلي زياد قديمي كه تو دستش بوووود

بچه ها ميگفتن خيلي قشنگه

يكي از بچه ها ميگفت توش صحنه زياد داره كه تو چاپاي جديدش همه ي صحنه هاشُ سانسور كردن

مام كه بيكار بوديم رومانُ ازش گرفتيم و رفتيم تو نماز خونه كه بخونيمش

كتابه خيلي قديمي و پاره پوره بود

تيكه تيكه شده بود

تيكه ي اولش دسته مهسا بودُ ميخوندش

تيكه دومشُ من ميخوندم

تيكه سومشم مريم ميخوند

به هر شخصيتي كه ميريسيديم واسه هم تعريف ميكرديم

داشتيم ميتركيديم از خنده

اين تيكه ش كه دسته م بود موقعي بود كه سحر و عرفان تازه باهم ازدواج كرده بودنُ و رفته بودن ماه عسل و خلاصه عاشق و معشوق بودن و .... :دي

تيكه اي كه دسته مهسا بود هنوز به قسمتاي عضقولانش نرسيده بود و همش درس و دبير رياضي و دبيره فلان و اينا بودو از عشق و عاشقي خبري نبود

تيكه ايم كه دسته مريم بود آخرش بود و سحر و عرفان باهم مشكل پيدا كرده بودنُ ميخواستن از هم جدا بشن و خلاصه همش جنگ و دعوا بود :دي

من هي ميخوندمُ ميخنديدم

من : اينُ فك كنم همشُ سانسور كردن ديگه :دي

مريم : صحنه داره ؟؟؟

من : نه خيلي ، همش بوسُ ايناس كه اينام عاديه :دي ولي اين دوتا خيلي خنده دارن از صب تا شب همش همو بوس ميكنن ، عرفان مياد خونه سحر بهش ميگه سلام ، عرفان اول بوسش ميكنه بعد جواب سلامشُ ميده :دي

داشتيم آخرشُ پيش بيني ميكرديم ،

من : سروش چيكار ميكنه ، سروشم سحرُ خيلي دوست داشت

مهسا : احتمالا آخرش سحر و عرفان از هم جدا ميشن سحرم ميره با سروش ازدواج ميكنه

من يه تيكه از آخرشُ خونده بودم كه همش نوشته باصداي بلند گفتم ، صداشُ برد بالا و اينا

من : آره آخرش سر هم داد ميكشن

مريم : صداشون ميومد ؟؟؟

خلاصه كلي مسخره بازي درآورديمُ خنديديم :دي

اضافه نوشت : اينم آپ !!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 21:22  توسط هدا  | 

بالا بلندي

واااااااااااااااااااي ديرووز تو مدرسه بالا بلندي بازي كرددددددددديم م م م م م م م م م م

 ديگه مرده بوديم از خنده

آخه مدرسمون كلا سه تا ساختمونه جدا از همه

بعدا هميشه ما كه شرترين كلاسيم كلاسمون دقيقا تو ساختمون و صبقه اي كه دفتره بود 

ولي ديگه ديروز ناظمه اومد گفت شوفاژايه اينجا خرابه ميريد ساختمون اون طرفي طبقه ي دوم ؟؟

ماام كه خوشحال حرف تو دهنش بود قبول كرديم

آخه اونجا هر كاااار دلت مي خواد بكن نه خبري از ناظمه نه چيزي

ماام ديگه رفته بوديم اونجا جوگير شده بوديم

از خوشحالي از درو ديواره كلاس بالا مي رفتيم

ديگه كلي خوش گذذذذذذذشت

يه نفر گرگ بود بقيه مي رفتيم بالا

كلا فاتحه ي نيمكتا و ميزو صندليه ي معلمو خوندددددديم

خداييش بي نهايت خوش گذذذذذشت

گرگه ديد نمي تونه كسيو بگيره

زمان دارش كرد گف هر كي بيشتر از سه ثانيه يه جا واسته گرگه

ديگه كلي خخخخخوش گذشت

ازين طرف مي پريديم اون طررررف

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 8:57  توسط هانی  | 

من اومدم !!!!

منم اومدم يه عدد بيوگرافي از خود درج بنمايم بدين شرح :

من :

نام : هدا ، هدي ، حدا ، حداع و ...

فاميل : همون فاميله هاني

سن : يه سال از هاني كوچيكتر

تاريخه تولد : پونزدهمين ماهه سال

تحصيلات : خيلي كـــــــم

محله تولد : بيمارستانه بنت الهدي

محله زندگي : خونه بابام !!!

ديگه چي بگم ؟؟؟؟

فك كنم كافي باشه  همينا

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 1:31  توسط هدا  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااممممممممم

اي بابا بچه ها اين هدا چرا نمياد آپ كنه /؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خو من چي بگم ؟؟؟

آها تو خصوصي زياد گفته بوديد بيوگرافي از خودمون بزاريم خب باشه الان كاملا خودمونو معرفي مي كنم

من :

نام : هانيه

فاميل : همون فاميله هدا

سن : يه سال از هدا بزرگترم

تاريخه تولد : چهاردهمين ماهه سال

تحصيلات : خيلي زياد

محله تولد : بيمارستانه هجت بن الحسن

محله زندگي : خونمون

ديگه چي بگم ؟؟؟؟

فك كنم كافي باشه  همينا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 20:45  توسط هانی  | 

وارد ميشويم....

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

منو خواهرم اين چند وقت تو خوابه پايييزي بوديم 

ديگه ازين به بعد تصميم گرفتيم مرتب آپ كنيمممم

همه رو خبر كنيمو اينا

يعني كلا بشيم دوتا دختره خوب كه مرتب مي نويسنو ايناااا ديگه

خب پس من فعلا مي رم

فقط اومدم اين خبرو خوبو بهتون بدم برم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:4  توسط هانی  | 

سلاااام

سلاااااااااااااااااااااام دوست جونيا

آره بابا مي دونم خيلي خيلي دير به دير آپ مي كنيم حالا چرا مي زنيد خب ؟؟

به جانه هدا هروز مي خوام آپ كنما ولي آخه مي دونيد حسشو اينا نمياد ديگه

خلاصه امروز حسش بود

ديروز تو مدرسه هدا وارد كلاس ما شد

بس كه من هر دفه كه مياد قربون صدقش ميرمو اينا ديگه همه ي بچه ها ياد گرفتن . همه داشتن مي گفتن :

بههههههههههههههه سلامممممممم هدا جون الهي خواهرت قربونت بشه

عشقه خواهرتو ازين حرفا كه من هميشه مي گم

بعدا من تو يه حركت فوق العاده باحال يكي زدم تو گوشه هدا

كلا ديروز حسه تو گوشي بود

هر كيو ميديدم مي خوابوندم زيرگوشش

بعدا هدا از بوسو اينا كاملا متنفره خودمو بكشم 6 ساعت التماس بايد بكنم تا بوسم كنه

ولي بعده اين ماجرا يهو اومد جلو بوسم كرد حالا من اصن هنو تو شوكم ديگه

خواهرم ديوونه شد رررررررررررررررررررررررررررررررفت


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:34  توسط هانی  |